![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
سلام.بازم بعد از کلی وقت که نبودم.... ترم تاستونم تموم شد....و من هم از زیر کارورزی رفتن در رفتمو یه امضا گرفتم و هم نفهمیدم این کلاس ریاضی چجوری تموم شد!با اون استاد عتیقه اش.همه چیزو کلی میپیچونه و میگی....نمیدونم چه لذتی میبره از اینکه یه مساله که میشه از یه راه کوتاه حل کرد و اینقدر طول و تفسیر بده؟!!! شاید اینجوری نشون میده که واقعا استاده و بار علمی خیلی بالایی.........! بله.....توی این مدتم تا مرز غرق شدن پیش رفتم و ....آخه خداییش مربی بیچاره داره کار میکنه با بچه ها بعدش غرسق نجات به جای اینکه حواسش به بچه ها باشه داره خصوصی آموزش شنا میده....خلاصه خدا خیلی لطف کرد به من و یکی دیگه از بچه ها! پنجشنبه هم که عروسی دختر خاله جان تود که بعد از کلی وقت که عروسی نزدیک نداشتیم خیلی حال داد.البته توی این تابستون من خیلی عقد و عروسی رفتم.....آخریش خیلی حال داد....با آرزو....عروسی یکی از دوستای مشترکمون توی تالاری که نزدیکای خونه است....چقدر منو خندوند این آرزو با کاراش!نمیشه یه موقع ما با هم باشیمو من از دستش راحت باشم! اومدم تا اونچه که تو پست قبل قصد داشتم شرحش بدمو بنویسم اما انگار نمیشه....شاید بعضی خاطرات اگه فقط توی ذهن آدما حک بشه بهتره............!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:26 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|