![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
این دانشگام شده ضد حال شد!!!!! درست از روز دوشنبه من شدیدا سرما خوردم و روز به روزم به جای اینکه با دارو خوب بشم بدتر شدم...امروز دیگه واقعا صبح که می خواستم بیام زورم میومد.....فقط به خاطر درس برنامه نویسیم اومدم.....و استاد مدینه!.... یه جورایی اگه یه جلسه سر کلاس این استاد....نباشی کلی مطالب از دستت رفته!!!! خداییش از اول ترم تا حالا یه بار نشد این ماژیک وایت بردو برداره و بعنوان درس دادن یه چیزی روی این وایت برد بنویسه.... همش خودمون برنامه ها رو نوشتیم و بعدم توی کامپیوتر وارد می کردیم....بعدم F5 و دو تا از پسرای فعال کلاس که برنامه من و نرگس و کپی می کنن تو سیستمشون با دو تا متغیر دیگه خلاصه امروز اصلا حالش نبود اما اومدم.....وقتی اومدیم.....هنوز نرسیده....مسئول گروه....فرمودند که استاد مدینه به جهت بیماری! حالا من موندم چرا ما دانشجوها اگه مردیمم از کلاسمون نمی زنیم؟؟؟؟؟؟!!!! فکر کنین که من الان نسبت به این جناب مدینه چه حالی دارم...... می دونین.... . . . می خوام خفش کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:12 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|