![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
امشب دومین زیارت قشنگ زندگیم بود که هیچوقت از یادم نمیره...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:48 توسط شیوا |
|
|
تابستون امسال تا حالا که تابستونه خوبی بوده.یه عالمه ازبچه ها پر زدن.خوشبخت بشن اما اگه واقعیتشو بگم زیادم واسشون خوشحال نیستم.به هرحال...آرزو که 3روز پیش...سمانه 2هفته پیش...سمیرا 3 هفته پیش...مهسا(که توی امتحانای ترم عقد کرد ومتاسفانه بعلت جوگیر شدن,شهریه پرداختی رو نادیده گرفت و اصلا نیومد امتحاناشو بده)...قبلش نجمه...اعظم که کم کم داره مامان میشه...خلاصه از جمع بچه های دانشگاه که باهم بودیم فقط منو ثریا و نرگس موندیم(خداراشکر).از بچه های دبیرستانم که زیاد کسی نمونده.در حال حاضرم که 3تا مجردیم باهمیم.انشاالله خوشبخت بشن.انشاالله نی نی اعظمم سالم بدنیا بیاد.یه دخمل تپلی خشگل مثه مامانش.ماهم که بدنیست واسمون،هی پشت سرهم عقد دعوت میشیم بعدم ذوباره تعطیلات تموم میشه و حتی یه روزشم مفید نبوده...ببینیم همینطوری میشه یا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:10 توسط شیوا |
|
|
امشب چه شب افتضاحی بود...
تو تلفن بی دلیل و بی موقع به من و بعد گریه کردنای.... آخه منی که هیچ احساسی.... چی بگم؟!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:50 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|