![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
چقدر خستم.... امروز از صبح که رفتم شرکت فقط واسه ناهار اومدم خونه و دوباره برگشتم تا ساعت ۷:۳۰.تازه اونموقع یه خورده از کارا تموم شد...حالام که دارم به sql ور میرم ببینم چیکارش میشه کرد.اگه شد بازم میام مینویسم.فعلا حال ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:49 توسط شیوا |
|
|
امشب ما از بیرون اومدیم و هیچ کدوممون کلید نداشتیم....واحد بالایی را که مطلع کردیم....خیلی جالب و راحت با یک چاقوی آشپرخونه درو باز کردن و ما پی بردیم که چقدر راحت یه دزد میتونه در خونه رو باز کنه....و همچنین عبرت گرفتیم که همیشه درو قفل کنیم.... خیلی باحال در باز شد.... یه چیز دیگه..... خیلی عصبانیم که با اون همه فعالیت سر کلاس زبان....استادی که اینقدر تعریفشو میکردم نوزده و نیم منو بیست نکرده.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:45 توسط شیوا |
|
|
سلام....
اوووووووووووووو.چقدر وقته نیومدم!!!!!
حالا هم که اومدم از ذوق اینه که امتحانام تموم شد و شکر خدا همه رو پاس شدم....میبینین کارم به کجا کشیده....اما خداییش این ترم درسا خیلی سنگین بود....خصوصا این زبان ها و ماشین ها که پدرمونو درآورد.....
خدایا شکرت که تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:50 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|