![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
وقتی خداوند می خواست زن را بیافریند گرمای ماه - نور آفتاب - اشک و انقلاب - احتراز برگ ها - استحکام چوب - حجب خرگوش و هنر ببر را جمع کرد و او را آفرید......
زن پهلوانی است که دلیرترین مردان را در سخت ترین اوقات خشم آرام میکند.... زن فرشته ای است که در کودکی پرستار ما - در جوانی کامبخش ما و در پیری تسلی ده ماست! زن تاج آفرینش است..... و قلب مادر پارچه ای است که زود پاره میشو و زود هم رفو می گردد..... اینارو دیروز یه جایی گفت منم چون دیدم قشنگ اینجا نوشتمش....دیشب برای چندمین بار (میم مثل مادر) رو دیدم و بازم اشکم سرازیرشد..... خداییش هر چی از نویسنده و کارگردانش بگی کم گفت.....(البته خدا کارگردانشو رحمت کنه)!! یعنی دقیقا هرچی رنج یه مادر از ابتدای زندگی فرزندش (چه کمتر چه بیشتر) میکشه رو توی این فیلم میتونی ببینی....و در برابرش مرد بی غیرتی که واسه راحتی خودش همه چیزو فراموش می کنه(نمونه بارزشو هر روز میتونیم توی زندگی عادیمون ببینیم) اما آخرشو بگیم:بهشت زیر پای مادر است..... و این یعنی همه چیز....! یعنی نهایت لطف خدا برای یک زن در برابر تمام نامردیایی که توی زندگیش متقبل میشه..... مامان جونم عشقمی.......بخاطر همه چیز ازت ممنونم...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:48 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|