![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
درون کوچه قلبم چه غمگينانه می پيچدصدای تو که می گفتی: به جز تو دل نمی بندم!!! فريب وعده هايت را ندانستم ، ولی اکنون به ياد وعده های تو , ميان گريه می خندمبرو ديگر که دل از غم رها کردم خداحافظ, خداحافظ, که ديگر بر نميگردم! که ديگر بر نمي گردم....! تو بودی آسمان من , غمت همسايه قلبم ولی خورشيد چشم تو , به بام ديگری سر زد قسم بر سوز پنهانم , تو را ديگر نمی خواهم که از بام دو چشم تو پرستوی دلم پر زد... برو ديگر که دل از غم رها کردم خداحافظ, خداحافظ, که ديگر بر نميگردم! که ديگر بر نمي گردم....! در آن غمگين غروب سرد,تو از شهرم سفر کردی نگاهم در افق ها مرد و من افسوس می خوردم! شيار گونه هايم را گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم.... ولی ای کاش می مردم! برو ديگر که دل از غم رها کردم خداحافظ, خداحافظ, که ديگر بر نميگردم! که ديگر بر نمي گردم....! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:0 توسط شیوا |
|
|
سلام
چیز قابل ذکری نیست غیر از یه شعر .... آخه مطمئنم خودتون دیگه حالا جریان همه عشقارو میدونین(البته عشقای امروزی رو)!!! فکر می کنم کم پیدا بشه کسی خبر نداشته باشه که..... طرف از اولش خط و نشون میکشه که شاید نتونه به یه دلایلی ادامه بده...دیگه وسطای راهم(یا هنوز به وسطاش نرسیده)یه جوری میزنه زیرش که نتونی هیچ کاری بکنی.... اینم اون شعر قشنگ....
توی آيينه خودتو ببين چه زود زودتوی جوونی غصه اومد سراغت، پيرت کنه نزار که تو اوج جوونی غبار غم
منتظرش نباش، ديگه اون تنها نيست تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمياد خودش ميگفت يه روزی ميزاره ميره! خودش می گفت يه روز خاطره هاتو ميبره از ياد.... آخه دل من ، دل ساده ی من تا کی ميخوای خيره بمونی به عکس روی ديوار؟ آخه دل من ,دل ديوونه ی من ديدی اونم تنهات گذاشت بعد يه عمر آزگار؟
ديگه نمياد، ديگه پيشت نمياد! از اون چی موند برات به جز يه قاب عکس روبروت؟ آخه دل من, دل ساده ی من تا کی می خوای خيره بمونی به عکس روی ديوار؟ آخه دل من, دل ديوونه من تا کی ميخوای خيره بمونی....؟؟؟؟؟؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 21:9 توسط شیوا |
|
|
سلام به همگی امروز دومین جلسه سیستم عامل بود...قبل عید یه جلسه تشکیل شد و استاد محترم فرمودندند که جلسه آینده مسافرت تشریف دارن...هفته بعدشم که دیگه نرفتیم اصلا...واسه همین هنوز نمی دونستم که استاد قبول می کنه که به جای ۱:۳۰ تا ۲:۳۰ واسه کارگاه ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱:۳۰ با نرگس برم کلاس یا نه؟ دیگه وقتی استاد واسه خود درس سیستم شروع به حضور و غیاب کردن بلافاصله فرومودند که بدلیل شلوغی کارگاه امکان نداره که جایه جایی صورت بگیره.من بیچاره ام که ژتون نگرفته بودم(البته خدارا شکر) دیگه با ۲تا از دوستام رفتیم سلف...چشمتون روز بد نبینه....اسمش بود چلو مرغ...اما بقول دختر خالم انگار این مرغارو زده بودن توی آب و درش آورده بودن...اینقدر سفت بود که نگو...هر کیو میدیدی برنجشو از سر اجبار خورده بودو مرغشو گذاشته بود باشه...دیگه بعدش می خواستیم حالگیری کنیم که نشد...بعدم بچه ها یه چندتا گربه بیرون بودند مرغارو ریختن جلوی گربه ها..... اما هر کیو میدیدی داشت ....بار آشپز غذا میکرد. اینم مال امروز....البته من که اومدم خونه جاتون خالی ماکارونی خوردم....! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 21:41 توسط شیوا |
|
|
تعطیلات نوروزی سال ۸۶ هم تموم شد... امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه....واسه منم بد نبود....یه وقتاییشو درس...بقیشم یا مهمون میومد یا مهمونی بودیم یا برنامه های نوروزی که از ۱ماه پیشش تبلیغات آنچنانی واسش می شد رو دیدیم..... ولی ۱۳ که آخر حال بود....جای همه دوستام خالی....خیلی خوش گذشت....البته هوا سرد بود یه کمی....اما دور آتیشم واسه خودش عالمی داشت....بعدم که کلی فیلم داشتیم از دست این شوهر خاله هام...خلاصه...بازم میگم که خیلی با حال بود....تا حدودای ساعت ۶:۱۵ بیرون بودیم...بعدشم که اومدیم خونه...مثلا انگار ۱۰ سال بود من نخوابیده بودم...دیگه به زور تا ۱۲ دوام آوردم.... دانشگام که این دو سه روزه تعطیله....دیگه میشه واسه شنبه...اونم عصرش...فعلا استراحت ایام نوروزو دارم میگذرونم.... اینم عکسی که ۱۳ گرفتم....اگه کیفیتش بد شده ببخشین دیگه.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 19:41 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|