![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
ناگهان شيشه های خانه بی غبار شدآسمان نفس کشيد دشت بی قرار شد بهار شد!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:50 توسط شیوا |
|
|
بچه ها سلام بابته آپ نکردنم اوی اين مدت شرمنده....داشتم سعی می کردم بچه خوبی باشم و با هر جلسه که پیش می ره درسو بخونم تا روی هم انباشته نشه و شب امتحان بمونم که چجوری بخونمشون...البته آخرش یه مقداری از هر کدومشون موند... بعلاوه سيستم عامل که هنوز در کتابشو باز نکردم حتی یه بار از روش بخونم..... از اين حرفا بگذريم...چند روز بيشتر تا آخر زمستون نمونده...بازم بهار....با روزای بلند و قشنگش....به همه اونايي که مثل من عاشق روزای بهاری هستن تبريک ميگم... اما یه مسئله...در نبود من...يعنی وقتی من نمی تونم مکرر بيام نظرارو تاييد کنم.يکی از دوستای قابل اعتمادم اينکارو می کنه....که البته هر نظری واسش خوشايند نباشه پاک می کنه....پس اگه که نظرتون ثبت نشد می تونين يا به ميلم ارسال کنين و يا مجدد نظر بزارين.ممنون می شم. در آخر يه سری تشکر به يه نفر بدهکارم که بايد بنويسم: از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی. از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدی تا بفهم که دوست داشتن کسی که ارزشش را ندارد چقدر احمقانه است ! از تو متشکرم به خاطر لحظه هايی که به من بخشيدی؟! و لحظه هايی که از من گرفتی! از تو متشکرم به خاطر اينکه به من ياد دادی که راحت فراموش کنم! از تو متشکرم به خاطر اينکه به من فهماندی که دلدادگی دروغی بيش نيست و هر کس از عشق گفت صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود! از تو متشکرم به خاطر اينکه باعث شدی مسير زندگی ام را عوض کنم و با آدمها همان طور که خودم دوست دارم ،برخورد کنم! از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهميدم بعد از اینکه از تو کلمه خداحافظ را شنيدم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:24 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|