![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
بچه ها سلام با اینکه یه روز بیشتر از پست قبلیم نگذشته دلم خواست یه مطلب بنویسم.... حدود یه هفته بود که به سرم زده بود این وبلاگو پاکش کنم.... اما به دلیل اینکه یه چند تا از دوستام روی مغزم کار کردند و بعدم خودم دیدم که بیشتر خاطراتمو توی این وبلاگ نوشتم تصمیم گرفتم که فقط یه سری از پستارو پاک کنم و بقیشونو بزارم بمونن.... و همینطور عنوان وبلاگمو عوض کنم....همینطور اگه می تونستم آدرسشم عوض می کردم.... که فعلا بلد نیستم....(هر کس بلد بود خبرم کنه)....حالا اونش مهم نیست.... پس از این به بعد احتمالا بیشتر خاطراتمو توی این وبلاگ می خونین(یعنی از مطالب عشقولانه تا حد 95% کاسته میشه) اما یه شعر توی وبلاگ نرگسی جونم خوندم که دلم نیومد اینجا ننویسمش(البته با اجازش) منظور از شعر(واسه اونایی که احتمالا یا دیر میگیرن یا اینکه اشتباه برداشت میکنن): (آدم ها از دور دوست داشتنی ترند!!!!) دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:0 توسط شیوا |
|
|
Happy valentine
Without any especial……
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 19:59 توسط شیوا |
|
|
سلام.... مورد۱:اگه خدا بخواد ما هم کم کم داره کارارمون راست و ریس میشه.... دیروز به یه علت کمی خصوصی(که بهتره گفته نشه) کلی تلفن داشتم که بهم تبریک گفتن.... گرچه هنوز نه به دار و نه به ..... اما خوب.... مورد۲: اینکه ۱۵ بهمن تولد مامان جونم بود.... میدونین ما یه جورایی چون هر کدوم از اعضای خانواده یه موقع میرن سر کار همیشه تولدامون یا قبل از روز اصلیش میشه یا بعد از روز اصلیش.مثلا جشن تولد خودم ۳روز بعد از روز اصلی تولدم بود.که البته اونو نتونستم مفصلا بیام براتون تعریف کنم.خلاصه....داشتم از تولد مامانی می گفتم....شد واسه دیشب....یعنی تقریبا مثل من یه ۳روز بعد از روز اصلی......البته تولد مامان با من یه جورایی فرق می کرد. تولد مامان خانوادگی بود. یه جورایی ۸نفره.با حضور مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی....دیگه خلاصه جاتون خالی.... البته بیشترین چیز مورد علاقش لازانیاش بود که من واسش میمیرم...البته بعد از خود مامان(چشمک)! مورد۳:به یه مقداری دعا نیاز دارم (طبق معمول) تا به اون چیزی که صلاحمه برسم...که خداراشکر تا حالا همین بوده... مورد ۴: تولد یه عزیز دیگس که خودش دوست نداشت اسمشو بگم. البته پس فردا.که بعلت صرفه جویی در تعداد پست ها همین جا با تموم وجودم بهش تبریک می گم....خیلی عزیز....امیدوارم در کنار خانوادش تولد ۱۲۰ سالگیشو جشن بگیره...... مورد۵: دیگه هیچی و بای |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 20:42 توسط شیوا |
|
|
از ما که گذشت.... اما تقدیم به همه عاشقای واقعی... اونا که عشقشونو به هیچی نمی فروشن...(که البته کم پیدا می شه)
منو تا سلول انفرادی دلت ببر قل و زنجير بزن به دست و پام واسه جرم معرض عاشق شدن بخششی به جز تبسم نمی خوام جيره ام يه جرعه از نگاه توست شمع زندونی، روی مثل ماه توست منو زندونی بکن ، حبث ابد! زندونی عاشق بی گناه توست... کی ميگه زندون بده؟ کی ميگه زندون بده؟ وقتی زندونی خودش عاشق حبث ابده... همه ی ترس من از روز بد رهايي! تير آخر خلاص ، بريدن و جدايي! منو از خودت نرون، نگو که سرنوشتمه! منو زندونی بکن ، زندون تو بهشتمه! کی ميگه زندون بده؟کی ميگه زندون بده؟ وقتی زندونی نخواد که تن به آزادی بده... انگاری توی قفس ترانه خوش صداتره! شاپرک نمی خواد از رو شونه گل بپره... پا به زنجير تو بودن واسه من آزادی... حبسی عشق تو بودن ديگه اوج شادی......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 20:6 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|