![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
روز به سر رسيده و شب شده است
اما امشب نه شبهای دگر است
امشب شب يلداست
هر چه از روشنی و سرخی داريم , برداريم در کنار هم بنشينيم و بگذاريم که دوستي ها سری باشند در برابر تاريکی ها بنشينيم و شاد باشيم, بگوييم و بخنديم و بگذاريم هر چه تاريکی است هر چه سرما و خستگي است تا سحر از وجودمان رخت بربندد و سرخی انار را اسلحه ای سازيم برای نبرد با ظلمت! تا صبح شب يلدا بيداری ر ا پاس داريم! تا صبح راهی دراز است.... يلدايتان رويايي...روزهايتان پر فروغ،شبهايتان ستاره باران!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 19:53 توسط شیوا |
|
|
برای روز ميلاد تن من نمي خوام پيرهن شادی بپوشی! به رسم عادت ديرينه حتی برايم جام سرمستی بنوشی برای روز ميلادم اگر تو به فکر هديه ای ارزنده هستی منو با خود ببر تا اوج خواستن بگو با من: که با من زنده هستی که من بی تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من نزار پايان اين احساس شيرين بشه بی تو غم فرسودن من نمی خوام از گلای سرخ و آبی برايم تاج خوشبختی بياری به ارزش های ايثار محبت به پايم اشک خوشحالی بباری... بزار از داغی دستای تنهات بگيره هرم گرما بستر من! بزار با تو بسوزه جسم خستم ببينی آتش و خاکستر من ! تو ای تنها نياز زنده موندن بکش دست نوازش بر سر من به تن کن پيرهنی رنگ محبت اگه خواستی بيايي ديدن من که من بی تو نه آغازم نه پايان تويي آغاز روز بودن من نزار پايان اين احساس شيرين بشه بی تو غم فرسودن من |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 17:12 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|