![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
اینم یه شعر خشگل دیگه. که ازش خیلی خوشم میاد. با وجود اینکه قدیمی....
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل ها به پايم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرينی که صورتگری را نبود اينچونِينی پريزاد عشقو مهاسا کشيدی خدا را به شور تماشا کشيدی تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی: از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی يه بي تاب تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که درياب قسم خوردی بر ما، که عاشق ترينی تو يک جمع عاشق، تو صادق ترينی همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم: ای وای, مبادا دروغ گفت؟! گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به يادت شکستم تو از اين شکستم خبر داری يا نه؟ هنوز شور عشقو به سر داری يا نه؟ هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو يادگاری....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 11:29 توسط شیوا |
|
|
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياری که مرا ياد کند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه ای تا دل من شاد کند خود ندانم چه خطايي کردم که زمن رشته ی الفت بگسست در دلش جايي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست؟ هر کجا مينگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خيره شده درد عشقست که با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بيگمان زودتر از دل برود مرگ بايد که مرا دريابد ورنه درديست که مشکل برود! تا لبي بر لب من ميلغزد ميکشم آه ، که کاش اين او بود کاش اين لب که مرا ميبوسد لب سوزنده آن بدخو بود... ميکشندم چو در آغوش به مهر پرسم از خود که چه شد آغوشش؟
شعله ور در نفس خاموشش؟ شعر گفتم که ز دل بردارم بار سنگين غم عشقش را شعر خود جلوه ای از رويش شد با که گويم ستم عشقش را؟
سرمه را پاک کن از چشمانم بکن اين پيرهنم را از تن زندگی نيست به جز زندانم تا دو چشمش به رخم حيران نيست به چه کارم آيد اين زيبايي؟
حاصلم چيست ز خودآرايي؟ در ببنديد و بگوييد که من جز از او از همه کس بگسستم کس اگر گفت:چرا؟ باکم نيست فاش گوييد که عاشق هستم قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسيد که پيغام از کيست؟
ديرگاهيست در اين منزل نيست!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:6 توسط شیوا |
|
|
نماز مغرب و امشب به نام عشق بر پا کن واسم از درگه حق مهربونيتو تمنا کن بخواه عشقو از اون قادر که هر نا گفته ميدونه ، که هر ناخونده ميخونه: هوا اونه ، صدا اونه ، خدای عاشقا اونه هوا اونه ، صدا اونه ، خدای عاشقا اونه از امشب تا نماز مغرب هرشب کنارم باش و يارم باش و با من, با من عاشق مدارا کن بگو يارب منو رسوای رسوا کن تو قلبم آتش افروزان و غوغا کن هوا اونه ، صدا اونه ، خدای عاشقا اونه هوا اونه ، صدا اونه ، خدای عاشقا اونه اگه عشق منی امشب نماز و همصدا با قلب من ذکر خدايا کن هوا اونه ، صدا اونه ، خدای عاشقا اونه |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 19:25 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|