![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
همیشه اول پاییز که میشه وقتی مامانم به بابام می گن که در راه پله های طرف پشت بوممون بزارن همون موقع دلم می خواد بشینم زار زار گریه کنم.... همین الانشم حال روحیم کمتر از اون موقع نیست. نمی دونم شایدبه خاطر اینه که الان بازم مریضم...یا اینکه یه مدته تنهایی داره ناراحتم میکنه و یا اتفاقایی که بازم با وجود اینکه اصلا دوست ندارم یه باره دیگه تجربش کنم , نا خواسته داره واسم پیش میاد.... میدونین از پاییز و زمستون متنفرم.... از همه خاطراتی که از شبای پاییزی دارم....از همه ی روزای پاییزی و زمستونی که بخاطر سرما نخوردن و مریض نشدن مجبورم بمونم توی خونه و... پاییز که شروع میشه انگاری 6ماه واسه من خونه زندون میشه..... دیگه وقتی ناراحتم نمی تونم برم توی حیاط و بدون اینکه کسی بفهمه با گریه خودمو خالی کنم و برگردم..... پاییز که شروع میشه دیگه نمی تونم حتی تا سر کوچه رو برم و برگردم.... از اول پاییز من باید حتی تا کوچه بغلی رو هم با ماشین برم... وقتیم شکایت می کنم میگن سرما می خوری.... البته حق با مامان و باباس.... هنوز یک ماه بیشتر از پاییز نگذشته و من چنان سرمایی شب احیاء خوردم که هنوزم با مصرف اون همه دارو خوب نشدم.....الانم همه بیرونن....منم پناه آوردم به کامپیوترم و دارم رضا صادقی گوش می کنم همیشه با خودم میگم خوبه این کامپیوترو دارم.....و همینطور این وبلاگو........ چون اونموقع واقعا..... امیدوارم این 6 ماه به سرعت باد بگذره.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 17:31 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|