![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
چند روز بیشتر تا اول مهر نمونده. آغاز سال تحصیلی..... تا پارسال هر سال این روزا که می شد چه هیجانی داشتیم. کلی دلخوشی بخاطر همه اون چیزایی که 3ماه ازش دور بودیم. همه اون شیطنتا... با وجود همه اذیتایی که بعضی از دبیرا.... اما خداییش از سال اول دبیرستان توی هر کلاسی که بودم آخرش بود. بچه ها همه با هم بودند. همیشه از همدیگه دفاع می کردیم. دیگه سال سوم که رو دست همه سالای دیگرو آوردیم. چقدر شیطنت کردیم. ... چقدر اذیت کردیم و بخاطر به اصطلاح درسخون بودنمون هیچی بهمون نگفتن.... چقدر از سر مراسم صبحگاه در رفتیم و بعدش بهونه آوردیم که..... اما حیف..... امسال هیچ خبری از اون حال و هوا نیست...... هیچ خبری از اون ذوق و شوق روزای اول مهر نیست. امسال هر کدوم از بچه ها یه جایی.....امسال هیچ کلاسی تشکیل نمی شه که روز اول از دبیراش خواهش کنیم که درسی تو کار نباشه...... امسال هیچ دبیری نیست که حرف حرف خودش باشه و ..... منم که دانشگام افتاد واسه ترم بهمن..... 20 کیلومتری شهر خودمون..... از بس این مامانم گفتن اگه جای دور قبول شدی نمی زارم بری( از 70 کیلومتری شهرمون به بعد از نظرشون دوره) ..... البته فکر نکنین درس نخون بودم افتادم ترم بهمنا..........واسه خودش دردسری داشتیم تو این مدت..... اما نشده.... چون دیر به فکر ثبت نام افتادم.......... حالا به هرحال..... اما خیلی دلم تنگه واسه اون روزا......هیچ جوریم نمی تونم خودم آروم کنم..... دلم نمی خواد هیچ کاری بکنم...... فعلا دلخوشم به چند تا کلاسی که با دوستام با همدیگه ایم..... تا ببینیم چی میشه.....
من گريه نخواهم کرد من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد، افسرده نخواهم شد فريادزنم، فرياد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم می خندم و می رقصم فرياد زنم , فرياد : اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم من زشت نمی گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ، من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق بيگانه نمی داند ليکن به دل شادم سرمشق کنم امروز : دنيای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 13:15 توسط شیوا |
|
|
سلام بعد از حدودا یه 20 روز...... آقا تابستون دیگه...اینقدر برنامه ها آدم داره که دیگه آپ کردن بلاگ و این حرفا توشون گمه...... جاتون خیلی خیلی خالی ما شب پنجشنبه عروسی داشتیم. اونم عروسی پسر عمم. خلاصه. از شب سه شنبه واسه جهیزیه دیدن و نمی دونم حنابندون و این حرفا سرمون حسابی شلوغ بود. اما هیچ کدوم که خود شب عروسی نمی شد. خداییش حالی داد بعد از مدت ها که فامیلای نزدیکمون عقد و عروسی نداشتن. از صبحش که به کارای شخصی رسیدگی می شد وعصرشم که شد ساعت 4:30 رفتیم در خونه عمم که دیدیم پسر عمم بیچاره ماشین نداشته بره ماشین عروسو از در گل فروشی بگیره. دیگه بردیمش که ماشین رو برداشته بعدشم رفتیم دنبال عروس با یه ایل آدم دیگه. بعدم باهاشون رفتیم در عکاسی تا عکس بگیرن. کلیم غر زدیم که دیر شده. بعدش که دیگه رفتیم تالار تا حدودای ساعت 11:30. از اونجام ارکس با کلی مهمونا اومدن خونه عمم. خلاصه جاتون خالی با فامیلای بابا که از کرج و تهران اومده بودن کلی مجلسو گرم کردیم. تا 3:30 که دیگه آخرین ترانه (خداحافظی) خونده شد. حالا عمم و دختر عمم گریه کن و پسر عمم گریه کن. دیگه هیچی. بعدم رفتیم کل شهر و دور زدیم که بعلت پیاده شدن سر یکی از میدونا و .... یخورده پلیس بهمون گیر داد. آخه این دوستای برادر عروس دیگه هر کاری دلشون خواست کردن. دیروز صبحم که واسه خودش مراسمی بود و بعدم عصرش که (سوم) دوباره شد عین شب عروسی. با عروس رفتم آرایشگاه و بعدم خودم اومدم خونه یخورده (رسیدگی به وضعیت ظاهری)و.....خلاصه کلی حال داد. دیگه تا شب ساعت 1:30 اونجا بودیم. اما امروز به تلافیش چشمام (بعلت استفاده از لنزهای آن استریل) عفونت کرده. حالا بازم بهتر شده. اما با همه این حرفا خیلی خوش گذشت. جای همتون خالی....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 19:56 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|