![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
سلام. من حالم خوب خوب شده.... از همه کساییم که لطف کردن و واسم تو پست قبلی نظر دادن ممنون. اون نظراییم که جواب داشته توی همون پست جواب دادم. اینم یه شعر خشگل که خیلی ازش خوشم میاد:
کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم؟ پشت کدوم سد سکوت، پر می کشی چکاوکم؟
چرا به من شک می کنی؟ من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل به دست نبض دل عاشقمو پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو گریه نمی کنم، نرو. آه نمی کشم ، بشین حرف نمی زنم، بمون . بغز نمی کنم،ببین سفر نکن خورشیدکم ، ترک نکن مرا ، نرو. نبودنت مرگ منه ، راهی این سفر نشو نزار که عشق من و تو،اینجا به آخر برسه بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه گریه نمی کنم، نرو. آه نمی کشم ، بشین حرف نمی زنم، بمون . بغز نمی کنم،ببین نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین که باز غنچه می دن ترانه هام اگرچه من به چشم تو کمم، قدیمیم، گمم آتشفشان عشقم و دریای پر تلاطمم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:30 توسط شیوا |
|
|
فقط باید بگم: حالم بده..... به قول این کیه؟؟؟ آهان! بنیامین: امروز درجه تبم .....
سرما خوردم شدیددددددددددد. آخه دیده بودین تو این گرما.........؟! وقتی خوب شدم یه شعر خوشگل می زارم. به همه کسایی هم که لطف کردن اومدن سر میزنم. و خلاصه محبتها رو جبران می کنم فعلا روحیاتم حال نداره! دعا کنین زودتر خوب بشم.... با امتحانای خرداد و .....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:12 توسط شیوا |
|
|
باز از راه رسید روز بدبختی ما شنبه ای کز سر و رویش کسلی می بارد چیست برنامه زنگ اول؟ و معلم ـ بی حال ـ که بود آدمکی کز سر جبر این اراجیف به هم می بافد و به زور می چپاند همه را یکجا دراین مخ ما! و دهان ها باز است و کسی نیست در این نزدیکی که بفهمد همه آنچه معلم گفته است!!! ساعتی می گذرد.... مانده یک ربع به زنگ تفریح رو به ما می گوید ـ این پریشان انسان ـ بنویسید این را تست کنکور بود و به آرامی روی تخته می نویسد آن را و صدایی که به ما می گوید: حل این مساله بس پیچیده است بنویسیدش زود. مدتی می گذرد.... و چنین همهمه ای هست میان یاران: - من در آوردم 5 ، تو رسیدی به کجا؟! رادیکال یکصد و پنجاه و چهار! - این چه راهی است که رفتی، احمق! - حرف هایی همه از این موضوع بین ماها جاری است......... و صدایی نخراشیده و گنگ همه را سوی خودش می خواند: شود آیا پیدا داوطلب یا ز دفتر بکنم نام ، صدا؟! و سکوتی مبهم ، مدتی حاکم جو می شود.... آه! همه خود را مایل ، سوی کوی ( علی چپ) ساخته اند! چشم ها آمده در از حدقه ، و نفس ها حبس است! چه خدایی شده اند! وردهایی خوانند و به خود فوت کنند! همه بر این باور: - چقدر کند زمان می گذرد!!!! در هوایی که همه غرق تمنا هستند ، ناگهان! زنگ تفریح همانند صدای بلبل ، در فضا می پیچد هیچ کس نیست که در پوست خود جا بشود ! همه غرق شادی ، همه گرم صحبت ناگهان راضیه بر خاست و گفت: بچه ها صیر کنید، خنده تان بهر چه است؟ یادتان رفته که زنگ بعدی امتحان فیزیک از فصل دینامیک داریم؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:54 توسط شیوا |
|
|
سلام. بابا به خدا مردم از بس خووووووندم. این مدت که نبودم همشو امتحان داشتم. حالا امشب که یه خرده سرم خلوت تره می خوام ماجراهای امتحانامو واستون بگم اولیش امتحان رایانه کار درجه ۱: ۴تا کتاب. هر کدومشم بدتر از اون یکی. ۴۰۰ یا ۵۰۰ صفحه ای میشه.غیر از الگوریتم- فلوچارت که اون یه ۱۰۰ صفحه ای که این وسط نخودی... و واسه امتحان اصلا قابل خوندن نیست. امتحانش دقیقا روز سه شنبه ای بود که روز یکشنبه قبلش به مناسبت مبعث پیامبر تعطیل بود. ۵شنبه رو که تعطیل بودیم. جمعه رو هم که هیچی. شنبه رو نرفتم مدرسه. یکشنبه که تعطیل بود. اما دوشنبه..... نرفتم مدرسه. از صبح ساعت ۷ شروع کردم ویژال خوندن. ساعت ۹ بود که تلفنمون زنگ زد. آرزو بود. از مدرسه بهش زنگ زده بودن. گوشی رو بر نداشته بودمی خواست بدونه به من زنگ زدن یا نه و من می رم یا نه؟ منم دلم خوش بود که خونه ما زن نزده بودن. خلاصه تا ساعت ۹:۱۵ نصف کلاس زنگ زدن خونمون. دیگه این نرگس که منو کشت. بعد که خط آزاد شد دوباره تلفن زنگ زد. که این بار شماره مامان افتاد. مامان گفتن که از مدرسه بهشون زنگ زدن. فکر کنین. آدمای خسیسی مثله اساتید مدرسه ما دست و دلباز شده بودن و از دم هر چی شماره موبایل از بچه ها بلد بودن زنگ زده بودن. هیچی دیگه. مامانم بیچاره ۳بار زنگ زدن خونمون و به دنبالش به مدرسه که بگن من حالم خوب نیست. اما مدیرمون گفته بود که بیاد بعد دوباره با تاکسی برش می گردونیم. با آرزو تاکسی گرفتیم و رفتیم مدرسه. وقتی رسیدیم رفتیم توی دفتر که بگیم اومدیم. بچه ها دور میز مدیرمون وایساده بودن. مدیرمون سرشو آورده این طرف به من می گه اگه حالت بده واست تاکسی بگیرم بری خونه؟! خلاصه بعد با بچه ها کلی..... با حال بود دیگه... اما هر جوری بود تا ظهر ساعت ۱ مدرسه بودیم. عصرم ویژال در حد یه نگاه کلی خوندم. اما امتحانم واقعا نخونده عالی شد. ۸۶ از ۱۰۰. امتحان بعدی فری هند بود که اصلا صبح ۴شنبه یادم نبود باید بخونم. عصرم که یادم اومد زنگ زدم به دبیرمون که بپرسم امتحان هست یا نه(یعنی جدی یا نه؟) که بدجور عرض کردن جدیه.... فردا صبحش که رفتیم دبیر محترم یادشون رفته بود که برگه ها رو از توی دفتر آموزشگاهی که تدریس می کنن بیارن.....ما هم که از خدا خواسته. امتحان افتاد واسه هفته بعد(هفته گذشته) . اونم شد. ۳۸ از ۴۰. اما در مورد امتحان کارل. یکی از برگه های امتحانی حاوی ۲۰ سوال از ۴۰ تا سوال رو کش رفتیم. و بعد اصرار کردیم که اول امتحان عملی بدیم. در طول امتحان عملیمون با آنیتا جواب سوال ها رو پیدا کردیم و توی کلاس دست به دست شد. البته خداییش سوالا سخت بود. خلاصه اونم خوب دادیم. برای امتحانمعارف دو تا بچه ها که بد نوشته بودن ۲تا برگه خالی از توی کلاسور دبیرمون برداشتنو از اول جوابارو از روی کتاب نوشتن و بعد ما با هزار دردسر گذاشتیم برگه ها رو وسط بقیه برگه ها و برگه های اولیشونو برداشتیم پاره کردیم. و در طول امتحانا یه دفعم کلید سوالا رو کش رفتیم. اون دیگه واقعا حال داد. امروزم که تاریخ امتحان داشتیم که صدتا نذر و نیاز کردیم تا دبیرمون نیومد. آخه خداییش فکر کنین. کنکور از یه طرف این امتحانای چرندم از یه طرف. جمعه پیشم کنکور آزمایشی داشتم. بازم عالی شد. آخه هر کی دیگم بود امتحانای مدرسه رو بی خیال می شد می چسبید به کنکور...... امشبم تا الان داشتم واسه کنکور می خوندم. حالام باد دوباره برم ادامه بدم. فردا مدرسه رو اختیاری تعطیل می کنیم. خداییش بقول بچه ها هفته که ۷ روزه من ۸ روز غایبم. ۴شنبم که تعطیل. ۵شنبم باید برم نمایشگاه مدرسمون. به جهت پاسخ به سوالات مراجعین.شنبه هم که دعوتم واسه فراخوان مقالات زبان انگلیسی (با کلی کلاس و این حرفا....) آخرشم مثل همیشه یه شعر: غربت من هر چی که هست از با تو بودن بهتره آخر خط زندگی این نفسای آخره وقتی دارم با هرنفس از این زمونه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم این آخر راه دیگه باید که تنها بمونم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بمونم باید برم ، باید برم ، باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم سکوت من نشونه رضایتم نیست، می دونی؟! گلایه هامو می تونی از توی چشمام بخونی بگو آخه جرمم چیه که باید اینجور بسوزم؟ هیچی نگم ، داد نکشم ، لبهامو رو هم بدوزم در به در غزل فروش ، منم که گیتار می زنم با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم نفرین به عشق، به عاشقی، نفرین به بخت و سرنوشت به اون نگاه که عشقتو، تو سرنوشت من نوشت نفرین به من، نفرین به تو، نفرین به عشق من و تو به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:21 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|