![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
سلام. ای ول سیزده بدر....... واقعا توووووووووووپ بود..... خیلی با حال بود..... بعد از این مدت که همشو توی خونه بودم......... خیلی حال داد..... با کلی فوتبال و والیبال و برخی کارای دیگه که همه جا نمیشه گفت. یکیش از این بازیا هست یکی حکم می کنه.....
بعدم کلی موتور سواری......... آقا واقعا حال می ده.... یه چیزی هست این پسرا صبح تا شب سوار این موتورا می شن و هی گاز می دن........ البته بگم بار اولم بود...... اونم به اصرار دختر داییم..... از بس تعریف کرد. هیچی دیگه...... سه تایی با پسر داییم نشستیم روی موتور و کلی جیغ و داد کردیم...... شاید واستون زیاد........ اما واسه یکی مثله من که بار اولش بود...... بعدم یه آتش درست و حسابی درست کردیم و یه چایی روی آتش..... بعدم سیب زمینی روی آتش.... کلی حال داد.......... بعدم من یه خرده درس خوندم..... این کتابا شدن یار همیشگی من.... جدام نمیشن. خلاصه..... عصرم همه با هم راه افتادیم به طرف چند تا ساختمان قدیمی و یه گلخونه.... فیلم خوابگاه دختران رو دیدین؟ ساختمانه اینجوریا بود حدودا..... با این تفاوت که نه جن داشت . نه ما شب رفتیم داخلش که بترسیم...... سبزه هم گره نزدم چون مگه آدم چندتا ...... (گرچه خیلی بهم گفتن بیا گره بزن) هیچی دیگه...قسمتای مجازشو واستون گفتم بقیشم بماند.......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 20:9 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|