![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:50 توسط شیوا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:47 توسط شیوا |
|
|
سلام. امشب چهارشنبه سوری..... از عشقم خبری ندارم... چرا میل داشتم ازش (بعضیا فکر نکنن....) همین الان واسش نوشتم که با دختر همسایه هاشون شب خوبی رو داشته باشه....
داشتم می گفتم.... بچه ها امروز توی مدرسه سفره هفت سینی انداختنو آتیشی روشن کردنو....ماکه مدرسه نرفتیم.....اما اونطور که وصفشو شنیدم جای من یکی واقعا خالی بوده تا تکمیلش کنم.اما چهارشنبه سوری می خواین کوچه بغلی ما...
خلاصه.... کوچه ما سوتو کوره.... پریم که بهم زنگ زد گفت می خوان برن باغشون.... مطمئنم بهش حسابی خوش می گذره.... البته اگه یکی بزاره از گلوش بره پایین....
دیگه هیچی.... من خوشحالم.... خیلیم.... با وجود اینکه چهارشنبه سوری نداشتیم امشب..... اما دیروز یه اتفاق خیلی جالب افتاد..... (تصادفی که از دو نگاه حاصل شد ) چه عاشقانه.....
فدای همگی. خوش بگذره بهتون.... و بهم بگین قالب قبلیم قشنگتر بود یا این یکی؟ بای
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 20:21 توسط شیوا |
|
|
اینم یه ترانه از Enrique که خیلی از صداش خوشم می یاد... از نظر من محشره.....
Don't tell me
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 18:6 توسط شیوا |
|
|
امروز که رفتیم مدرسه... حدودای ساعت 8:15 بود که دبیر freehand مون اومدن سر کلاس. یه خرده که گذشت پچ پچ بچه ها شروع شد..... بعدش فهیمیدیم که.... بله..... دبیرمون نامزد کردن. هیچی دیگه.... جیغ و دادی براه انداختیم که نگو.... بعدم اونقدر سربه سره این بیچاره گذاشتیم که بالاخره اعتراف کردن که آره.... پریشب نامزدیم بود.... خلاصه.... حس کنجکاویمون (یا همون فضولیمون) گل کرد که ببینیم طرف کیه و چیکارست و چند سالشه و..... اینقدر سوال کردیم که بیچاره دبیرمون داشت سرسام می گرفت....) بعدم مجبورشون کردیم که برن شیرینی بخرن.... حودشون که نرفتن..... اما پولشو دادن مستخدم مدرسه و بالاخره شیرینی خریداری شد و ما هم خوردیم.... جاتون خالی...... آخه این کلاس های روز پنجشنبه ما یه عالمی داره.... یه هفته اصلا تشکیل نمی شه.... یه هفتم که تشکیل می شم از همه چی خبر هست غیر از درس......هر هفتم نوبت یکی شیرینی بیاره.... جلسه اول بعد از عید نوبت من..... باید از حالا فکر مسایل مادیش باشم..... باورتون نمی شه ..... وضع مادیم خرابه خرابه....... بازم می گم..... جاتون خیلی خالی بود..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 18:2 توسط شیوا |
|
|
پری جونم......... عزیزم ........... تولده ۱۸ سالگیت مبارک
تو ....... نمی دونم چی بگم. فقط می گم تو عزیزترینی... و دوست داشتنی ترین...... happy birthday dear pary |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 18:22 توسط شیوا |
|
|
من اگه هنوز می خونم ، واسه خاطر دل توست شعر من صدای غم نیست، همصدای حضرت توست عزیزم اگه خزونم ، واست از بهار می خونم تورو تنها نمی زارم ، گرچه تنها جا می مونم اگه تو شبای سردت ، با خودت تنها می شینی من برات می خونم ازعشق ، تا که فردا رو ببینی اگه هم صدای اشکی ، واسه آرزوی بر باد من برات می خونم ای گل ، نوبهارو نبر از یاد همه دلخوشیم به اینه، که تو یادت موندگارم گرچه عمریه تو این دشت یه خزونه بی بهارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 12:1 توسط شیوا |
|
|
امروزجاتون خالی بود.
بعد داشتیم پانل مدرسه که درطی دو سال گذشته تا حالا به این شکل دیده نشده بود رو مشاهده می کردیم که دیدیم بعنوان رتبه اول ودوم عکس من و آنیتا رو زدند توی پانل.همراه با بقیه بچه های رتبه اول تا سوم.آقا عکسامونم زده بودند .( و بازم کلاسو داشته باشین ماهم که هرچی عکس افتضاح داشتیم داده بودیم به مدرسه. خلاصه ما اینیم دیگه. عصر دیروزم که داشتم خر می زدیم
امروزم از صبح که رفتم مدرسه به در خواست دبیرمون همه ی پروژه های قبلی را باآنیتا مچ کردیم. آقا به خدا کاش همیشه بازرس می یومد. اما یه چیزی خنده دار بود. آنیتا رفته بود دفتر بهش عکس .... داده بودند گفته بودند بزنیم بالای وایت برد.(می دونین که جای کیا اونجاست)
خلاصه. بعد از کلی انتظار ساعت 12:30 بازرسان محترم تشریف آوردن. حالا کیا بودن؟ یکیشون همون جناب مهاجری بود که با آرزو رفتیم پیشش توی آموزش و پرورش
حالا بعلت درخواست عاجزانش نمی گم چی گفت. دیگه هیچی. وقتی از کلاس رفتن بیرون نصف کلاس دنبالشون رفتیم بیرون. واسه همون دبیرمون که گفتم بهتون. خلاصه کلی بچه ها با این آقای مهاجری حرف زدند و بعدشم که تا 1:15 توی حیاط بودیم. ساعت آخرم ادامه درس تنفرآور vb. البته خود درسش که تنفر نداره اما دبیرش.... واقعا امروز با حال بود. جاتون خالی. چهارشنبه و پنجشنبه و جمعم که تعطیل!!!!
میره شنبه. و بازم طبق معمول شیطونی...... واسه امروز کافیه....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 20:22 توسط شیوا |
|
|
تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایم روئید با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا, شاید خطا کردم و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی! و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره به مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد. و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار, کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت , دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با ان که میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد! و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ آن بی وفایی ها بگو: در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم. و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس کوچک یک ابر نمی دانم چرا ؟ شاید, به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 19:53 توسط شیوا |
|
|
اي ستاره ها كه بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد اي ستاره ها كه از وراي ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد آري اين منم كه در دل سكوت شب نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد دامن از غمش پر از ستاره مي كنم با دلي كه بويي از وفا نبرده است جور بي كرانه و بهانه خوش تر است در كنار اين مصاحبان خود پسند ناز و عشوه هاي زيركانه خوش تر است اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من ديگر ان نشاط و نغمه و ترانه مرد؟ اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او آخر ان نواي گرم عاشقانه مرد؟ اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد؟ از دورويي و جفاي ساكنان خاك كا ينچنين به قلب آسمان نهان شديد؟ اي ستاره ها،ستاره هاي خوب و پاك من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست تا كه كام او ز عشق خود روا كنم لعنت خدا به من اگر به جز جفا زين سپس به عاشقان با وفا كنم اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سر به دامن سياه شب نهاده ايد اي ستاره ها كز آن جهان جاودان روزني به سوي اين جهان گشاده ايد رفته است و مهرش از دلم نمي رود اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست؟ اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟ فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 12:1 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|