![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:50 توسط شیوا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:47 توسط شیوا |
|
|
چشمای تو نور کوچه باغ روزه چشمای من ظلمت شب نیازه با همدیگه راز و نیازی داشتیم حکایت دور و درازی داشتیم اما پس از اون آشنایی ، اون همدلی ، اون همزبانی از گرد راه اومد جدایی رفتی و چشم برام گذاشتی تو این سفر تنهام گذاشتی حالا نمی دونم کجایی کاشکی یکی بود مارو با هم آشتی می داد کاشکی چشمامون باز تو چشم هم می افتاد امروز اگه تاریک و خاموش و سیاهم فردا که شد دنیا پر از خورشید و ماه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:31 توسط شیوا |
|
|
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما که این سو دست ها خشکیده ، دل مرده به ظاهر خنده ای برلب و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ و گهکاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما که آنسو نازنینی، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل دلی گهواره عشقی ، که چندی بیش نیست شاید و از بازیچه بودن سخت بیزار است وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی که بس دور است بین ما و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 12:36 توسط شیوا |
|
|
اون روزا ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم، کاری داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم، عشقی و دلبری داشتیم اون روزا ما دلی داشتیم واسه بردن جونی داشتیم واسه مردن کسی بودیم کاری داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم تو سرا ما سری داشتیم عشقی و دلبری داشتیم کسی آمد که حرف عشقو با ما زد دل ترسوی ما هم دل به دریا زد به یک دریای طوفانی، دل ما رفته مهمانی چه دور ساحلش ،از دور پیدا نیست یه عمری راهه و در قدرت ما نیست باید پارو نزد وا داد،باید دل را به دریا داد خودش میبردت هر جا دلش خواست به هر جا برد بدون ساحل همونجاست به امیدی که ساحل داره این دریا به امیدی که آروم می شه تا فردا به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره به عشقی که نمی بینی شبهاشو بی ستاره دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی باید پارو نزد........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 12:35 توسط شیوا |
|
|
ولنتاین مبارک
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 18:10 توسط شیوا |
|
|
valentine تون مبارک...
هیچی دیگه.... اینم سرگذشت ولنتاین:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:36 توسط شیوا |
|
|
دوباره سلام.فکر کنم بعد از 2 یا 3 روز. درست نمی دونم. اصلا امروز گیج گیجم.
یه مدت اصلا زندگی به درد نخور شده. یه علتشو که فکر کنم همه اونایی که بلاگمو خوندن میدونن.... گر چه دارم سعی می کنم بی خیال شم. اما بازم هنوز اونجوریا نشده که بشه.....
اما علت دوم. دیگه از بس که هر روز از این دکتر به اون دکتر پاس می دن مارو واقعا دارم .... خودشونم نمی دونن چیکار می خوان بکنن و مشکل اصلا از کجاست؟ فقط تا می ری پیش هر کدومشون بلده یا عکس رنگی بنویسه یا سی تی اسکن یا MRI. دیگه دیروز دکتر موسوی نوار مغزی دستور دادند. وقتیم که جوابو می بینن که چیزی نمی گن... فقط.... اما به خدا وقتی وضع بعضیارو می بینی بازم می گی خدارا شکر که.... اینقدر اونجا مریض بدحال آورده بودند که خدا می دونه.
نهایتش دوباره با یه بسته دارو برگشتیم خونه و قرار شد اگه عمری باقی بود دوباره یک ماه دیگه برم پیشش.اما چرا گیجم؟ یکی از قرص ها رو باید نصف میکردم و اون یکی رو باید کامل می خوردم. کاملا برعکسشو عمل کردم. اول اون یکی که باید نصف می کردم را کامل خوردم بعد تازه مامان گفتن که باید اون یکی رو نصف می کردم.... حالا اثرات زیادش روم .... البته .... اصلا هیچی........ اما برسیم به یه مطلب دیگه.... اصلا یادم رفته بود که گفتم دیگه ضد حال نمینویسم. اما آخا وقتی صبح تا شبت اینجوری خلاصه میشه دیگه چی داری غیر اینا بنویسی... امروزم که من کلاس نرفتم. حال میده واقعا..... اما الان استراحت بین درسیمه. نا سلامتی امسال کنکور داریم.
راستی یه چیزه دیگه. جمعه تولد نرگس.
از همین الان پیشاپیش بهش تبریک میگم.
دیگه هیچی....... اوووووووووو. چقدر نوشتم. شرمنده اگه خسته شدین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 11:35 توسط شیوا |
|
|
سلام. اول از همه عزاداریا و عبادات و طاعاتتون و... قبول.
اول بگم که اون واسه من تابلو که کیه. دوم. بلاگ یه چیز شخصی. مثل اینه که یکی به من بگه توی دفتر خاطراتت اینو بنویس و اونو ننویس. همچین چیزی می شه. اصلا دوست دارم هر چی دلم می خواد بنویسم.
از این حرفا بگذریم.
توجه کردین بعضی وقتا یه احساس خیلی زیاد نسبت به یه نفر ممکن کم کم به یه چیزی مثل نفرت تبدیل بشه.
واسم دعا کنین. این روزا خیلی چیزا مخالف اون چه که میخوام پیش می ره.
عاشقا آی عاشقا. عشق من رنگ خزونه تب من رنگ شقایق توی دشت بی نشونه هستی رو یک سره باختم، سوختن و موندن و ساختن اول عاشقی اینه ، آخره عاشقی اونه عاشقا آی عاشقا. اون می گفت برام می میره. اون که می گفت از محبت تا منو از من بگیره دیگه تو نگاه گرمش واسه من حرفی نمونده بارون محبتی نیست، دیگه قلبش یه کویره روزی روزگاری داشتیم، شوق انتظاری داشتیم توی شهر عاشقی ها ، پاییز و بهاری داشتیم تو دیار بی کسی ها ، گل آرزو می کاشتیم واسه یه لحظه دیدن ، دل بیقراری داشتیم آشیونه رو بهم ریخت بازی دست زمونه من یه سرگردونه عاشق ، اون نمی خواد که بمونه توی چشماش نمی خونم قصه های آشنایی من هنوز باور ندارم این دو تا چشما همونه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:55 توسط شیوا |
|
|
سلام به همگی. البته همه اونایی که بلاگمو می بینن و نظر می دن یا نظر نمی دن یا نظر می دن و نمی نویسن که کی هستن. اما اول جواب یه دوست ناآشنا را بدم. گفته بود که نباید کاری کنی که کسی تنهات بزاره. اما همین جا می گم که به اطلاع همگی برسه: من هیچ کاری نکردم که کسی از دستم ناراحت بشه یا هر چیز دیگه. خوب البته می دونین؟ گاهی اوقات خوشی زیادی واسه آدم...... بعضیام اینجورین دیگه. چه می شه کرد؟!
نمی دونم چرا؟ اما امروز یه جورایی خوشحالم. چند تا اتفاق جالب واسم افتاد که شرمندتونم هیچ کدومشو نمی شه گفت.به قول بعضیا: خصوصی.
یه چیز دیگه. امروز از دبیر کامپیوترمون پرسیدم بلاگمو دیدین؟ جوابمو که دادند از خوشحالی....نمی دونم چرا. یه جوری حرفشون خوشحالم کرد. امروز در عین با حالی خیلی خسته شدم. عصر که اومدم دوباره با نرگس دوستم کلاس سخت افزار داشتیم. گرچه شیطونی کردیم زیاد اما خسته شدیم. دیگه این آخریا استاد زاهدی فرمودند خدا به داد دبیرهای مدرسه تون برسه. ۲نفرینو اینقدر شیطونی می کنین. چه کنیم؟ اینجوری بزرگ شدیم. امروز بعد از چند روز حالم بهتر بود. خداراشکر البته. حالم که بده مامان اعصاب خرد کن حرص می دن. صبح تا شب گریه. منم اعصاب خردی. یه تصمیم گرفتم که واسه اینکه حالم کمتر بد بشه یه خرده مثله خوده خودش بی خیال باشم. گرچه مطمئنم باطنش........ اما به هر حال. پس سعی می کنم هر روز خوب تر از روز پیش بشم.
ماییمو یه جرعه نفس. همینم مارو بس. دیگه هیچی. خیلی کار دارم. درسم زیاد هست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 20:56 توسط شیوا |
|
|
با تو هستم ای مسافر، ای به جاده تن سپرده ای که دلتنگی غربت منو از یاد تو برده هنوزم هوای خونه ، عطر دیدار تو داره گل به گل گوشه به گوشه ،تورو یاد من میاره با تو من چه کرده بودم؟ که چنین مرا شکستی بی وداع و بی تفاوت، سرد و بی صدا شکستی به گذشته بر می گردم، به سراغ خاطراتم تازه می شود دوباره، از تو داغ خاطراتم به تو می رسم همیشه در نهایت رسیدن هر کجا باشی و باشم، به تو برمی گردم از من این تویی همیشه من، توی آیینه ی تفدیر با همه شکستن از تو نیستم از دست تو دلگیر با تو من چه کرده بودم، که چنین مرا شکستی؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:12 توسط شیوا |
|
|
سلام به قسمت ناخودآگاه ابری وجودت اگر هنوز هم....... درست 3 هفته اس نه از حالت خبر دارم نه می دونم که کجایی و چیکار می کنی؟ نمی دونم بی من حالت مثل من بی تو یا ....هیچی نمی دونم. فقط می دونم که دارم دیگه کم کم ....
با کوچیک ترین حرفی گریه می افتم و تا کلی وقت نمی تونم جلوی گریه کردنمو بگیرم. اما نمیدونم چرا اینجوری شد. من و تویی که اگه دو روز از همدیگه خبردار نمی شدیم ،روز سوم حتما باید واسه همدیگه دلیل میاوردیم..... نمی دونم....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 20:48 توسط شیوا |
|
|
تو می آیی، یقین دارم که می آیی زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند. تو می آیی، یقین دارم که می آیی. پشیمان هم.... دو دستت التماس آمیز می آید بسوی من ولی پر می شود از هیچ. دستی ، دست گرمت را نمی گیرد. صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه بفریادی مرا با نام می خواند و می گویی:(که اینک من، سرم بشکن، دلم را زیر پا له کن، ولی برگرد. همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها، جدایی ها، دو رنگی ها به روی صورتم بشکن ولی برگرد.... مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم.) ولی چشمان پر مهری برای چهره مهتاب مانندت نمی ماند، لبانی گرم با شوری جنون آمیز، نامت را نمی خواند. دگر آن سینه پر مهر آن سد سکندر نیست که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی. دو دست کوچکش با لبهای گرم و لغزنده میان زلف های نرم تو بازی نمی گیرد، پریشانش نمی سازد، هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد..... تو می آئی. زمانی که نگاه گرم من دیگر، به روی تو نمی افتد.... هراسان، هرکجا،هر گوشه ای، برق نگاهت را نمی پاید، مبادا بر نگاه دیگری افتد... دو چشم من تو را دیگر نمی خواهد، بشوقی دلکش و شیرین. و تو هر چندبار دیگری در چشمهایت گفتگو باشد، سراب آرزو باشد. و لبهایت، لبان گرم و تبدارت،کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد. و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد، محالست اینکه بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی. نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی، به لبهایم کلام شوق بنشانی ، محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش، بلرزانی، برنجانی. محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی. تو می آیی، یقین دارم. ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر پناه خاک می ماند، دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد. جدا از تکیه گاهش بر پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر لباس سپید آخرینش نرم می لغزد. جدا از دستهای تو..... دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد، پریشانش نمی سازد، دلی آنجا نمی بازد.... تو می آیی یقین دارم.... تو با عشق و محبت باز می آیی، ولی افسوس... آن گرما بجانم در نمی گیرد، به جسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد، اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمی بخشد. یقین دارم که می آیی.... بیا ای آنکه نبض هستی ام در دستهایت بود. دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود. بیا ای آنکه رگ های تنم با خون گرم خود تماما معبری بودند تا نقش تو را همچون گل سرخی به گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند. یقین دارم که می آیی.... بیا تا آخرین دم هم قدم های تو بالای سرم، نگاهت غرق در اشک پشیمانی به روی پیکرم باشد. تو می آیی... یقین دارم..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 22:31 توسط شیوا |
|
|
قاصدك هان چه خبر آوردي؟ گردبار و بر من بي ثمر مي گردي انتظار خبري نيست مرا نه زياري نه ز درياي دياري برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید: تو دروغی تو دروغ، تو فریبی تو فریب راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی ورزد ؟ خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گرید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 19:12 توسط شیوا |
|
|
سلام. بیمعرفت می دونی چند روزه ازت خبری
نیست؟
بسه دیگه بابا. می بینی کسی نازتو نمی کشه اونوقت بازم ناز می کنی؟
اصلا ولش کن. اما بدون همیشه دوست دارم.
فعلا بای. در ضمن دلم خیلی واست تنگ شده.
دلم برات تنگ شده خیلی وقته لحظه دوری از تو خیلی سخته نمی دونی چه تلخه بی تو بودن چه معنی داره بی تو شعر سرودن دلتنگیام فراوونه، دل دیگه بی تو داغوونه دنیا با اون بزرگیاش، بی تو برای یه زندونه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 17:43 توسط شیوا |
|
|
سلام به همگی. این اولین مطلبی که توی این بلاگ می نویسم. امیدوارم بلاگ خوبی بشه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 16:46 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|