تبليغاتX
Untitled Document خاطرات من و شاید شعر..
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود
سلام.... اوووووووووووووو.چقدر وقته نیومدم!!!!! حالا هم که اومدم از ذوق اینه که امتحانام تموم شد و شکر خدا همه رو پاس شدم....میبینین کارم به کجا کشیده....اما خداییش این ترم درسا خیلی سنگین بود....خصوصا این زبان ها و ماشین ها که پدرمونو درآورد..... خدایا شکرت که تموم شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:50  توسط شیوا | 

سلام

سال نو همه مبارک....

سال ۸۷ هم با تمام خوبی ها و بدی هاش گذشت.گرچه خداروشکر بیشترش خوبی بود.

من یسچاره ۱۷ امتحان دارم و هنوز هیچی نخوندم. با این استادای ضدحال چه میشه کرد؟!

درهر حال سال خوبی داشته باشین.....همراه با موفقیت و پیروزی....

راستی

توی پست قبلی گفتم ترم دیگه تنها میشم بیشتر مینویسم....

اما متاسفانه سایت منتقل شد طبقه ۳ ساختمان کتابخونه و برای رفتن به سایت باید تاکسی گرفت....واسه همین تنهایی اصلا خوب نیست آدم تا سایت بره...یعنی ضدحال.....حالا خداکنه یه بچه خوب پیدا بشه منو تا کتابخونه همراهی کنه بعدش با هم بریم سایت.(اینم دلیل بدقولیم)!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 19:43  توسط شیوا | 
سلام......

جای همگی خالی بعداز بقول بچه ها فارق التحصیلی رفته بودم جنوب....البته ما که هنوز تموم نشده دوباره این هفته شروع میشه اما....

خیلی خوب بود....

توی این مدت خیلی اتفاقا افتاد که وقتشو ندارم همشو بگم....شاید این ترم بخاطر تنها بودنم بتونم بیشتر برم سایت دانشگاهو بیشتر بنویسم.

 

یه (...) واسه من نظر گذاشته...نمیدونم کیه...خواستین معرفی کنین....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:53  توسط شیوا | 

سلام.بازم بعد از کلی وقت که نبودم....

ترم تاستونم تموم شد....و من هم از زیر کارورزی رفتن در رفتمو یه امضا گرفتم و هم نفهمیدم این کلاس ریاضی چجوری تموم شد!با اون استاد عتیقه اش.همه چیزو کلی میپیچونه و میگی....نمیدونم چه لذتی میبره از اینکه یه مساله که میشه از یه راه کوتاه حل کرد و اینقدر طول و تفسیر بده؟!!! شاید اینجوری نشون میده که واقعا استاده و بار علمی خیلی بالایی.........!

بله.....توی این مدتم تا مرز غرق شدن پیش رفتم و ....آخه خداییش مربی بیچاره داره کار میکنه با بچه ها بعدش غرسق نجات به جای اینکه حواسش به بچه ها باشه داره خصوصی آموزش شنا میده....خلاصه خدا خیلی لطف کرد به من و یکی دیگه از بچه ها!

 پنجشنبه هم که عروسی دختر خاله جان تود که بعد از کلی وقت که عروسی نزدیک نداشتیم خیلی حال داد.البته توی این تابستون من خیلی عقد و عروسی رفتم.....آخریش خیلی حال داد....با آرزو....عروسی یکی از دوستای مشترکمون توی تالاری که نزدیکای خونه است....چقدر منو خندوند این آرزو با کاراش!نمیشه یه موقع ما با هم باشیمو من از دستش راحت باشم!

اومدم تا اونچه که تو پست قبل قصد داشتم شرحش بدمو بنویسم اما انگار نمیشه....شاید بعضی خاطرات اگه فقط توی ذهن آدما حک بشه بهتره............!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:26  توسط شیوا | 

بعد از نمی دونم چند وقت اومدم سایت دانشگاه اونم با کلی خستگی و اعصاب خردی از بس که از این سر دانشگاه تا اون سر دانشگاه برای یه کارورزی رفتیم و اومدیم......

حالال هم منتظریم تا یه موضوع پروژه بگیریم از استاد مدینه که هر یک اه یه بار سری به دانشگاه میزنن.....

این روزه اتفاقای زیادی افتاده....البته اتفاق که نه...اما خوب...من ۳دفعه بخاطر این ۳نقطه ها تهدید شدم اما بازم نمی تونم ترک کنم(اعتیاد!)

حالا وقت بشه میام مینویسمشون....گرچه اکثرا جنبه خصوصی داره....اما....

همه چیز از یه ترجمه چندتا کلمه الکترونیک پرسیدن از یه همکلاسی قدیمی شروع شد....اصلا فکرشم نمی کردم که.....حالا تا بعد....

میام بازم....

فقط خدا کنه امروز کارم تموم بشه....یک ماه دارم میام و میرم..........!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:4  توسط شیوا | 

سلام.خوبین؟
من دیگه از دستت رفته چند وقته آپ نکردم.البته آپ نکردن که هیچی...اصلا نیومدم نت.یادش بخیر.یه روزایی اگه یه روز نمی تونستم بیام نت خودمو می کشتم اما حالا اصلا یادمم نیست که اینترنت و به قول ما کامپیوتریا (شبکه جهانی) هست.....

تقریبا ۱هفته از امتحانا میگذره و ما ۴تا از امتحانارو رد کردیم....البته این مبتنی بر وب رو اگه پاس کنم خیلیه.....حالا که فعلا تا یک هفته دیگه امتحان ندارم و بعدش ۵تا درس افتضاح مثل اسمبلی والکترونیک و کاربردی روباید بخونم.خدا کمک کنه.

ببینم چی میشه...اما آرزومه زودتذ تموم بشه....این ترم که دیگه کارورزیم میشه.....

این امتحانا واقعا افتضاحن...خصوصا این ترم که توی طول ترم من وقت نکردم یک کلمه هم درس بخونم....خداییش آدمو از همه کس و همه چیزش دور می کنه...حالا بعضیا می بخشن دیگه....باشه......؟چون خیلی بچه ی خوبی .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:54  توسط شیوا | 
دوباره سلام

حالا که دارم اینو مینویسم توی سایت دانشگاه منتظر ۲تا از دوستامم که کلاسشون تموم بشه بریم خونه.....

امروز امتحان آمار داشتیم....از اول تا آخر امتحان که داشتیم حرف می زدیم....

آخرشم من و نجمه همه جوابارو با هم یکی کردیم و برگه رو تحویل دادیم....

دیروزم امتحان اندیشه داشتیم....خوب خداییش من و نجمه خوب خونده بودیم....اما به خاطر حواس جمعی استاد گرامی همه کتاب باز جواب می دادن....

خداییش چه فرقی بود بین ما که خونده بودیم و اونا که نخونده بودن...نمیدونم؟!

اما ۲هفته پیش کنفرانس داشتم واسه درس ذخیره که استاد نیومد!!!!! شانسو ببینین!آخه من هفته پیشش مشهد بودم و نمی تونستم مطلبمو آماده کنم....دیگه کلی حرص خوردم....اما شانس با ما یار بید...و استاد.....

هفته پیشم که جناب رنجبر کنفرانس cd-rom شون ۱ساعت و نیم طول کشید و بازم من نتونستم....

حالا باید دوباره مطلبشو بخونم....اونم ۲۰صفحه کامل....

برای استاد شجری که از روخونی مطلب بی اندازه متنفرن!

هیچی دیگه....خدا به خیر بگذرونه....

این هفته ام اگه بتونم اجازه بگیرم!!! با بچه ها میریم اردو....

حالا ببینم می تونم یه خرده رو مخ بعضیا کار کنم.....

دیگه هیچی....

اینم تلافی این مدت که نبودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:21  توسط شیوا | 
ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پرترک مثل تو و من نمیشن
ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخورخیلیا تنهان مثل تو
خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثل تو
ماه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش
خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماه من غصه نخور دنیارو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم,تو هم جدا منم جدا...
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط شیوا | 
سلام

با ۵روز تاخیر بعلت اینکه سرم خیلی شلوغ بود........

سال نو مبارک

سال خوبی رو واسه همه آرزو می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 21:25  توسط شیوا | 
دیروزحذف و اضافه بود و ما هر کاری کردیم به دلیل همزمان بودن کلاسا نتونستیم از ۲۲واحد بیشتر بگیریم....

البته توصیه های ایمنی رو هم جدی گرفتیم چون اون ترم موقعه امتحانا شدیدا بداخلاق شدم و بعضیا خیلی ناسزا نثارم کردند که چرا اینقدر زیاد واحد برمیداری که بعدش اینجوری بشی.....البته چندان تفاوتیم نکردا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از فردام دوباره کلاسا شروع میشه و تازه بعد از صبح تا عصر کلاس رفتنَ....۶تا ۸ یه جای دیگه باید برم کلاس..........

خدا به خیر بگذرونه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:27  توسط شیوا | 

 

 

Happy valentines day

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:15  توسط شیوا | 

سلام....

خوبین؟

نمی دونم چرا بعضی وقتا اینقدر دیر به دیر میتونم آپ کنم و بعضی وقتام....

این مدت دستم به درس و امتحان بند بود.....یه هفته که امتحانا تعطیل شد و بعدشم پوستمونو کند تا اومد تموم بشه.....حالام که هنوز هیچی نشده دوباره 3روز دیگه شروع کلاساست.....امروزم که شهریه به حساب ریختیم و .....

امتحانا خوب شد....یعنی با وجود اینکه خیلی فشرده بود اما نتیجه اش بهتر از اون ترم شد!حالا اون ترم معدل 18:64....دیگه این ترم شاید روی 19....

بعد از این حرفا......

امروز تولد یه عزیزی بود....یعنی هست........

بهش خیلی خیلی تبریک می گم.....اما بازم مثل پارسال مجهول می مونه چون خودش میخواد!

خیلی دوسش دارم....تولدشم از صمیم قلبم تبریک می گم......

بعد بعدشم..........

به تو گفتم منو عاشق نکن دیوونه میشم

منو از خونه آواره نکن بیخونه میشم

به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم، نگفتم؟

خطر کردی ، نترسیدی ، منو دلداده کردی

تو کردی هر چه با این ساده ی افتاده کردی

دیگه از کوچه من راه برگشتی نداری

منم دوست و منم دشمن کسی جز من نداری

به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم، نگفتم؟

نگفتم دل من بی اعتباره؟ اگه عاشق بشه پروا نداره؟


نمی فهمه خطر این مرغ بیدل ، قفس می شکنه میره تا ستاره

به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم، نگفتم؟

به تو گفتم اگه مستم کنی مثل پرنده

دیگه از من نپرس مستی عاشق چون و چنده

چنان دلسوخته میزنم به اسمت زیر آواز

که آوازه من راه فرارت را ببنده

به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم، نگفتم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 18:6  توسط شیوا | 
کی بود گفتم اسباب کشی داریم.....تازه ۳روزه تموم شده....اگه خدا بخواد!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:44  توسط شیوا | 
خدا جونم مرسی،مرسی، مرسی!

بخاطر همه چیز......

خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:18  توسط شیوا | 

این دانشگام شده ضد حال شد!!!!!

درست از روز دوشنبه من شدیدا سرما خوردم و روز به روزم به جای اینکه با دارو خوب بشم بدتر شدم...امروز دیگه واقعا صبح که می خواستم بیام زورم میومد.....فقط به خاطر درس برنامه نویسیم اومدم.....و استاد مدینه!.... یه جورایی اگه یه جلسه سر کلاس این استاد....نباشی کلی مطالب از دستت رفته!!!! خداییش از اول ترم تا حالا یه بار نشد این ماژیک وایت بردو برداره و بعنوان درس دادن یه چیزی روی این وایت برد بنویسه.... همش خودمون برنامه ها رو نوشتیم و بعدم توی کامپیوتر وارد می کردیم....بعدم F5 و دو تا از پسرای فعال کلاس که برنامه من و نرگس و کپی می کنن تو سیستمشون با دو تا متغیر دیگه که یعنی به اصطلاح استاد نفهمه کپی!!!! بله....روال کار تا ساعت ۱۰:۱۵ طی میشه و بعدم.....۱۵۰دفعه ...خسته نباشید....اما دیگه بدتر از اون کلاس ساعت ۱۰:۳۰.....استاد کاجی...شبکه های کامپیوتری....به جرات میتونم بگم از ۱۵ دقیقه که از کلاس می گذره خسته نباشید گفتن همه شروع میشه....وای نمی دونین چه ضدحالیه...یا از دستت (جهت نوشتن) یا از گوشات (جهت شنیدن مطالب سودمند استاد) باید استفاده کنی.....اونم تا ۱۵ دقیقه بعد از ساعت اصلی کلاس.....

خلاصه امروز اصلا حالش نبود اما اومدم.....وقتی اومدیم.....هنوز نرسیده....مسئول گروه....فرمودند که استاد مدینه به جهت بیماری!نتونستن از تهران تشریف فرما بشن.....!

حالا من موندم چرا ما دانشجوها اگه مردیمم از کلاسمون نمی زنیم؟؟؟؟؟؟!!!!

فکر کنین که من الان نسبت به این جناب مدینه چه حالی دارم......

می دونین....

.

.

.

می خوام خفش کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:12  توسط شیوا | 
سلام....بعد از نمی دونم چقدر وقت اومدم که آپ کنم....اینقدر توی این مدت سرم شلوغ بوده که....برنامه این ترمم افتضاح...اصلا من یه ذره بیکار نمی شم که بتونم بیام سایت و .... همه درسام سه واحدی و مسلما ۳ساعتی.....البته نتیجه ۲۴واحد گزفتن همیناس دیگه....خلاصه هیچی...این مدت اتفاقای خوب زیاد واسم افتاد.....یعنی دقیقا فردای شب قدر چیزی که از خدا می خواستم و گرفتم....البته یه خورده مشکل داره که امیدوارم حل بشه.....دیگم....وای...راستی خدا به داد برسه و تا یه هفته دیگه اسباب کشی.....خدا به خیر بگذرونه....

آهان...........

راستی....

.

.

.

.

کسی در میزند......عشق است شاید..........!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:49  توسط شیوا | 

سلام....

۱۱ روز دیگه به آخر تابستون بیشتر نمونده و هر روز که میگذره روزها کوتاهتر و دلگیرتر میشه...بازم داره پاییز با همه (یه جورایی میشه گفت....بدیهاش) از راه میرسه....بازم هوا داره رو به سردی میره....پنجره ها بسته میشن....و بازم ....

به شروع ترم جدید فقط ۶ روز باقی مونده....این ترم فعلا ۲۲واحد...احتمالا۲۴ تا میشه....ترم مهرم که اینقدر طولانی میشه که....اما خوب....هر چیزی رو باید گذروند....

این ترم شاید یه شخص جدید داشته باشیم....به قول نرگس....اصلا هیچی....البته مساله یه جورایی"فقط به خاطر تو"ه....و شاید من باید ازش تشکر کنم....چون داره این کارو واسه اثبات عشقش می کنه.....نمیدونم....فقط امیدوارم خدا تنهام نگذاره....همونطور که تا حالا تنهام نگذاشته و هر چی واسم پیش اموده به صلاحم بوده.....

امیدوارم فصل خوبی رو در پیش داشته باشین....

این آپ ۹۰٪ به خاطر نرگسی جونم بود.....چون هی گفت چرا نمی آپی.....

فعلا تا بعد.......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:38  توسط شیوا | 
سلام

من برگشتم از مسافرت....جای همتون خالی...واسه همتونم دعا کردم که به هر چی میخواین برسین....

مرسی بابته نظراتون!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:8  توسط شیوا | 
سلام

فردا داریم میریم مسافرت....مشهد....با اینکه آذرماه بود که رفتم اما خیلی دلم هوای زیارتشو کرده....بار اول یه آرامش خاصی واسه آدم بوجود میاره....آدم خالی میشه....هرچی می خوای میتونی بگی.......جای همتون خالی....وقتی برگشتم بازم می آپم...... 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:47  توسط شیوا | 

بازم....نمی دونم...بعد از ۵سال اون هنوزم....شایدم اون همونی باشه که همیشه منتظرش بودم....!شاید...!!!

 

باز هم  قلبی به پایم اوفتاد

 

بازهم چشمی به رویم خیره شد

 

باز هم در گیرودار یک نبرد

 

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه ی لبهای من

 

تشنه ای سیراب شد، سیراب شد

 

باز هم در بستر آغوش من

 

رهروی در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

 

خود نمی دانم چه می جویم در او

 

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

 

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد زمن

 

من چه گویم قلب پر امید را

 

او به فکر لذت و غافل که من

 

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

 

تا فدا سازم وجود خویش را

 

او تنی می خواهد از من آتشین

 

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

 

مست نازم کن، که من دیوانه ام

 

من به او می گویم ای نا آشنا

 

بگذر از من، من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل، آه از این جام امید

 

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

 

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

 

ای دریغا، کس به آوازش نخواند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:21  توسط شیوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خاطرات روزمره زندگی....

پیوندهای روزانه
اگه بودی حالا...(ایلیا)
قصه ها و غصه های من(گیسو)
بی تو عمرا(مهبان)
again پژمان
مریم جووووونم
آرزو
فوری
گلبرگ آبی
سیاه نور
اسیر عشق (پژمان)
فرهنگ دوست داشتن در عشق های گم شده
ستاره
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
پیوندها
شاید وقتی دیگر
momeks
بنویسید پرستو. بخوانید قفس
تولدی دوباره
پرواز جز بال آسمان نیز می خواهد
آنتی دو تگ (سلمان)
عاشقانه هایم
پسر خود ساخته
یه نفر
با زندگی همراه شویم
باورم نمیشه دنیا داره با من راه میاد فردا
شاخه سبز خیال
یا غیاث المستغیسین
آخه تو کی بودی؟
نسترن
مسعود
بهنام
مرده شور
وفادار دلشکسته
تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیزاشتم
باران دلتنگی
آتش مرگ
بودنی سخت تر از جنس کویر
یادداشت های دو نفر
آرام ولی ساکت(نرگس جونم)
دختری از جنس بلور
شیطان سیاه
بهزاد
من بی تو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان